دوستِ صمیمیامکه تراژدی و اندوه و غربت رادرچشمانت میخوانمما مردمی هستیم که شادی را نمیدانیم!بچههای ما تاکنون رنگین کمان ندیدهانداینجا کشوری استکه درهای خود را بسته استو اندیشیدن و احساس را لغو کرده است!کشوری که به کبوتر شلّیک میکند،و به ابرها و ناقوسها.اینجا پرنده پروایِ پریدن نداردو شاعرهراس از شعر خواندن!اینجا کشوری استکه راهی برای پیمودن نداردحتی مگس از پریدن میترسدو شب شعری برگزار نمیشود!اینجا کشوری استکه نیمی از آن سیاهچال استنیمِ دیگر نگهبان !مُردگان با همسرانِ یکدیگرازدواج کردهاندو روشن نیست مردمانش کجا رفتهاند!گردشگرِ مو طلایی فرانسوی به من میگویدکشورِ شمازیباترین کشوری است که من دیدهام!اینجا باران میخنددگلها میخندندهلو و انار میخنددبوتههای یاسمناز دیوارها آویزانندپس چرا درکشورِ شماهیچ آدمی نمیخندد ؟!
برچسب:
نویسنده: سپیده احمدپور
تاريخ: جمعه
2 دی
1401 ساعت: 0:39